نیروی بی پایان

تنها آن هستی دارد



ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دوستان عزیز مطلبی را در وبلاگ دوستییافتم که حیفم امد با شما به اشتراک نگزارم ...



با آغاز هر سال، رسمی وجود دارد به این ترتیب که بازبینی بر دوازده ماه سپری شده انجام میدهیم تا اهداف جدیدی برای آینده تعیین کنیم. زمانی برای تفکر و تعمق. با این حال، موضوع دیگری معمولاً نادیده گرفته میشود.

به دقت به تغییرات زمان توجه کنید و خواهید دید که با هر شروعی پایانی وجود دارد. با این حال، به نظر در عصر جدید ما پایان چیزها را نادیده میگیریم، و در این حین چیزی را نادیده گرفته ایم که اهمیت آن قابل درک نیست.

تمرکز فرهنگ ما بر جوانان است، جریان رو به بیرون زندگی، و تولد مخلوقات جدید در این دنیا. ما از مرگ دوری میکنیم. لحظات آخر را دوست نداریم. این موضوع از یک سوء تفاهم رایج در مورد جریان زندگی نتیجه میشود. تصور ما بر این است که جریان زندگی پیوسته است، ولی اینچنین نیست. به دقت به آن نگاه کنید و خواهید دید که هر لحظه از دیگری توسط یک آن جدا شده است.

پایان ها، سرآغازها، و نقاط استراحت بین آنها در جریان زندگی پنهان هستند.

اغلب مردم از فاصله موجود در بین لحظات آگاه نیستند، ولی در این فاصله ها است که میتوانیم زندگی را تغییر دهیم. اینجاست که تصمیمات کوچک ما قادر است نسبت به برنامه های بزرگی که برای آینده داریم بسیار قدرتمندتر شوند.

اینکه بدانیم چگونه چیزها را به پایان برسانیم کلیدی است که برای حرکت رو به جلو به آن نیاز داریم. اگر نتوانیم حلقه را ببندیم، نمیتوانیم رها کنیم، و تمامی انرژی های ما در چیزهایی گره میخورد که دیگر وجود ندارند.

بعضی از عجیب ترین ایده های موجود در دنیای مدرن ما در رابطه با پایان زندگی میباشد. اگر یک آدم فضایی بودید که از این سیاره دیدن میکردید، خیلی متعجب میشدید. ما تمامی علائم و نشانه های مرگ را از دید عموم دور کرده ایم. ما نگران امنیت هستیم. ما مانع خوب و کامل زندگی کردن خود و دیگران میشویم تا به این ترتیب مرگ را دور نگهداریم.

در نتیجه، وقتی به ناچار با مرگ مواجه میشویم، تجربه ای که روی میدهد به شدت شکه کننده و ناراحت کننده است. تصور اینکه مرگ پایان همه چیز است و هیچ چیزی در پس آن وجود ندارد مردم را تا عمق وجود میترساند.

در گذشته ما در خانه خود از افراد مریض و در حال مرگ مراقبت میکردیم. حیواناتی که برای تأمین غذا نیاز داشتیم پرورش داده و بعد میکشتیم. هر روز با مرگ مواجه میشدیم و معنای آن را خیلی بهتر از امروز میفهمیدیم.

اغلب فرهنگ های بدوی کشتار حیوانات را یک عمل مقدس بر میشمردند. غذا با شکر گذاری فراوان دریافت میشد، زیرا با علم بر این بود که یک موجود دیگر زندگی خود را فدا کرده است تا به آنها زندگی ببخشد. همه روزه با این قربانی کردن ها سرکار داشتند و این امر به آنها معنایی برای زندگی میداد که ما اکنون فراموش کرده ایم.

در جهان مدرن ما، تا جایی که امکان داشته باشد و تا هر زمان که بتوانیم از مرگ و فکر کردن به آن دوری میکنیم. مرگ ناشناخته و ترسناک است. تجسم ما افسار گسیخته عمل میکند و بدترین چیزها را متصور میشویم. همانند بزهکاران جوانی میشویم که از مرگ قریب خود آگاه شده  ایم. نمیخواهیم برایش برنامه ریزی کنیم. حتی نمیخواهیم در مورد آن فکر کنیم.

تصور میکنم به این دلیل ایینگونه هستیم که زندگی خود را صرف چیزهایی که میخواهیم داشته باشیم و امیدواریم داشته باشیم میکنیم و سرانجام ها و پایان ها را نادیده میگیریم.

نحوه نمایش مسیح بر روی سلیب توسط مسیحیان جالب است. بیانگر سمبل زجر و مرگ او به خاطر گناهان ما میباشد تا به این ترتیب از ما حفاظت کرده و حمایت کند. ولی دیدگاه مسیحیان اولیه در آن زمان کاملاً با این دیدگاه متفاوت بود. در قرن های اول بعد از کشته شدن مسیح، این سمبل نشان دهنده بی محابا بودن مسیح نسبت به مرگ بود. این حقیقتی بود که به آن اعتقاد داشت و به آن اجازه داد تا این زندگی دنیوی را برای آغاز زندگی بهتر و بزرگتر فدا کند.

این بی محابایی جنبش مسیحیت را به راه انداخت، و آنچنان رشد کرد که باعث تهدید امپراتوری روم شد. تنها قدرتی که حکومت روم داشت تهدید به مرگ بود. ولی وقتی هزاران نفر حاضر شدند به خاطر حقیقت بالاتر بمیرند، قدرتمندترین حکومت موجود در زمین قدرتی در برابرشان نداشت. اینطور بود که مسیحیان اولیه دریافتند که با مرگ خود، هدیه زندگی را اهدا میکنند. این معنا و مفهوم سلیب برای آنها بود. این بود که آنها را از قل و زنجیر دیگر نیروها خارج کرده و در دستان وجودی باشکوه تر قرار داد.

وقتی لحظات خود را فدای زندگی میکنیم همین اتفاق روی میدهد.

در نتیجه، وقتی سال جدید را آغاز میکنیم تنها نباید در مورد چیزهای جدیدی که میخواهیم کسب کنیم بیاندیشیم. باید به تمامی پایان هایی که پشت سر گذاشتیه ایم نیز فکر کنیم. میتوانیم آنها را فدا کرده و رها کنیم؛ همانند هدیه هایی که به زندگی میدهیم. میتوانیم به صورت خود خواسته آنها را به عنوان قربانی خود فدا کنیم. این کار به آنها ارزش داده و به خاطر آنچه به ما بخشیده اند مورد شکر گذاری قرار میگیرند، و به این نحو پایان و عبور آنها زیبا میشود.

اگر این کار را هر سال انجام دهیم و بیاموزیم که چگونه هر لحظه را به این نحو در نظر بگیریم و با هر لحظه از زندگی به این نحو رفتار کنیم، در آخر رفتار بزهکارانه خود را پخته و بالغ کرده و حتی میتوانیم یک روز برای مرگ خود آماده شویم. منظور من تجسم مرگ خود به عنوان هدیه ای به زندگی است. در نهایت این بزرگترین چیزی است که قربانی میکنیم. چرا کمی در مورد اینکه چگونه پایانی شکوهمند و زیبایی داشته باشیم فکر نکنیم؟ به این ترتیب وقتی که زمان آن فرا برسد آماده شده ایم.

ایده عجیبی است؟

باور من بر این است که زمان تنها به کسانی تعلق دارد که آن را فدا میکنند. دیگران تحت سیطره آن هستند، به همین خاطر هرگز زمان کافی برای زندگی نخواهند یافت.

نویسنده: دوگ مارمن

ترجمه: محمد.ت

منبع:

http://www.spiritualdialogues.com/forum/viewtopic.php?f=43&t=32

 

نوشته شده در شنبه 8 بهمن ماه سال 1390ساعت 11:29 توسط شاهین نظرات (1)

دیگه چیزی از زمستون نمونده و بهار در راهه . به سالی که گذشت نگاهی کنیم ببینیم چه کاری کردیم که تونستیم حداقل از خودمون راضی باشیم.  

تو این افکار مثبتا مثبت تر بشه و منفیا منفی تر ، یعنی از صفر دور بشه  

  

گلها خیلی وقت پیش تخم ریزی کردن و دانه ها زیر زمین سرد به انتظار بهار نشستن.  

زمانی که آفتاب گرمتره.  

  

ما چی؟ برای ذهنمون بذر سبزی کاشتیم؟ مثل: سال دیگه با همسایم ، همکارم آشتی میکنم.  

  

من خودم بذر عشق کاشتم . آره ... میخوام دیگه تنها نمونم ، میخوام شریک داشته باشم.  

  

امیدوارم غنچه های عشق در بهار شکفته بشن

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390ساعت 12:56 توسط میثم نظرات (1)

چند وقت پیش برای کاری به شهر دیگه ای رفتم که نتیجش خیلی برام مهم بود، حداقلش این بود در شرایط بدی که درگیرش بودم می تونست کمکی برام باشه.



دوست عزیزی بهم گفت که زیاد خودم رو درگیر نتیجه کار نکنم بلکه از دید دیگه ای بهش نگاه کنم و ببینم چه پیغامی برام داره و اینکه از مسافرت لذت ببرم.


خلاصه من به اون سفر رفتم و نصیحت دوستم هم در گوشه ای از ذهنم جا گرفته بود و سعی کردم از سفر هم لذت ببرم. کارم که تموم شد و داشتیم از اون شهر میومدیم بیرون روی یه تابلوی بزرگی این جمله رو دیدم "زندگی پیش کشی است برای شاد زیستن".



به راستی هیچ چیزی نمی تونه باارزش تر از شاد زیستن باشه. مشکلات مالی و هر مشکل دیگه ای به موقع خودش حل میشه، مهم اینه که ما درست زیستن رو بیاموزیم.


با آرزوی زندگی شاد برای تمامی دوستان

نوشته شده در شنبه 10 دی ماه سال 1390ساعت 00:14 توسط رهگذر نظرات (18)

فقط بتو می اندیشم  

  

تو که هیچوقت تنهام نذاشتی  

    

 تو که بهونه نیاووردی  

  

تو که نظاره گر بودی  

  

تو که از من مطمئن بودی  

  

تو که منتظر بودی  

  

که....  

  

دوباره برگردم  

  

انا الیه راجعون

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390ساعت 00:02 توسط میثم نظرات (7)

گرسنه شدم،یعنی جسمم غذا خواست و بهش دادم.روزی سه وعده شایدم بیشتر  

خسته شدم،یعنی جسمم خسته شد و خوابیدم شاید بیشتر از وقت لازم  

  

میخواستم لذت ببرم،یعنی ذهنم لذت ببره و چیزایی که دوست ندارم بگم اتفاق افتاد.  

میخواستم آرامش داشته باشم ، یعنی ذهنم آرام بشه و گذاشتم خیالم به همه جا پرواز کنه.  

  

  

...  

  

گمشدم،یعنی احساس کردم گم کرده دارم  

شنیدم،موسیقی که وجودمو تسخیر کرد  

عاشق شدم و دلتنگ ، یعنی محبت بود که زنجیر شد  

  

روحمو دیدم حسش کردم،یعنی....  

  

یعنی این من بودم این خود من بودم نه جسم نه ذهن من وقتی جسمم به خواب رفت و ذهنم خسته بال نشست و نظاره گر شد ، روحم بود که تقاضا کرد.  

  

اون عشق میخواست ،اون سکوت خواست ، اون مقصدو خواست.  

  

به خودم فرصت دادم تا عاشق بشم تا آرام بشم تا به مقصد فکر کنم.  

  

پ.ن.:چقدر عاشق همه چیم مثل همون موقع که برای هیچی یا هیچکس اشک ریختم ، یعنی اشکو غمی که از اعماق اومد.

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390ساعت 23:53 توسط میثم نظرات (4)

گاه شماری دیدم که پایان جهانو نشون میده در آخر سال 2012  

  

طبق تقویم مایاها این تاریخ پایان حیات زمین محاسبه میشه چون اونها فقط تا آخر این سالو محاسبه کردن.تقویمی که دارای دقت بالایی هست.    

  

من کاری به این پیشگویی ها و درست و غلط بودنش ندارم ولی منو به فکر انداخت.  

  

فرض میکنم که 100 سال عمر میکنم .33 سال گذشته.67 سال دیگه وقت دارم.میتونم یه گاه شمار تنظیم کنم که بقیه وقت باقیمونده رو نشون بده.زمانی که قراره من چیزای خوب تجربه کنم.زمانی که قراره از اینجا بودنم لذت ببرم.  

  

وقتی به ثانیه هایی که دونه دونه کم میشه نگاه میکنم میبینم که چقدر این زمان محدوده و من اصلا به فکر نیستم که زندگی خودمو عوض کنم.اشتباهاتمو جبران کنم.هر حرفی که تایپ میشه نصف ثانیه از دست میره.  

احساس میکنم که فکر کردن چقدر خرج داره .همین الان پنج دقیقه گذشت و عمرم چقدر شد؟ 66 سال و 364 روز و 23 ساعت و 54 دقیقه او 59 ، 58 ، 56 ، 55 ، 54 ، .......  ثانیه!!!

  

  دارم قیمتشو حس میکنم.پس خدافظ

  

نوشته شده در جمعه 11 آذر ماه سال 1390ساعت 23:49 توسط میثم نظرات (3)

حالا که رطوبت زیاد شده صبح ها تا محل کار میریم و در محل کار همه چی با توری سفید پوشیده شده  

انگار همه چی در سکوت سرد به فکر فرو رفته  

تلاطم کم شده و تقلا کردن کمتر  

  

حالا همه منتظرن نور آفتاب بالا بیاد،تا حالا یاد نداشتن گرما وجود داره،سرما ما را یاد گرمترین پناه گاه میندازه یا گرمترین نور  

  

غروب که برمیگردیم سرما و رطوبت باعث درخشندگیه بیشتر غروب و زیباترین سرخیه دنیا میشه که در لبه ابرها مشهوده  

  

این شکوه و زیبایی قابل تفکره  

روزی دیگه به زیبایی تموم شد ولی ما نتونستیم مثل خالقمون باشکوه باشیم  

ما زیبایی خلق نکردیم  

چرا انقدر کمیم  

کوچیکیم  

رحمان و رحیم نیستیم مگه چی کم داریم؟

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر ماه سال 1390ساعت 19:55 توسط میثم نظرات (2)


Design By : Pichak